ارسالکننده : محمد رضا میری در : 13/2/91 3:14 عصر
(1)
همیشه سر راه، قبل از اینکه برود بیرجند یک سر با داداش می آمد مشهد خانه ی ما. عجیب با او یّخلا بودم. با من بازی می کرد و قصه می گفت. دوستش داشتم. خصوصا چشم هایش را. وقتی توی چشمم نگاه می کرد، دلم هری می ریخت.
یک روز غروب که از دبستان برگشتم،... تجربه ی جدیدی نبود. از حالت چشم ها فهمیدم «مهدی میرزایی» هم شهید شده. عکس های تشییعش را که مادرم داد تا ببرم بالا برای داداش، توی راه پلّه ها یواشکی نگاه کردم و آرام برایش اشک ریختم.
1365
(2)
یک جمله از وصیتنامه شهید افتخاری، همیشه من را یاد چشمان مهدی میرزایی می انداخت. یک روز صبح بعد نماز این دوتا را یکی کردم. وقت زیادی بُرد ولی یک پوستر ساده از کار درآمد که بالایش چشم های مهدی میرزایی بود و پایینش این جمله که:«چشمان هزاران شهید بر اعمال شما دوخته شده است.»
آنروز فکر نمی کردم این پوستر ساده انقدر تیراژ بگیرد.
1383
(3)
یک خواهری پیدا شد از بچه های بیرجند که اسم من را زیر پوستر چشمان هزاران شهید دنبال کرده بود تا رسیده بود به شماره تلفنم. زنگ زد. من برای او چندتا عکس از آلبوم داداش فرستادم و او همه چیز از مهدی میرزایی را. دستخطش، وصیتش،... حتی آن صدایی را که مهدی میرزایی وصیتش را ضبط کرده بود و من پنجم دبستان بارها کاستش را گوش داده بودم!
احساس می کردم برگشته ام به بیست و پنج سال قبلم. احساس می کردم دوباره آن دوتا چشم زول زده به من، بدون پلک زدن...
1390
(4)
این، بار دومی بود که زنگ می زد تا تشکر کند. بار اول خیس اشک و عرق شده بودم. می گفت:« ممنون که چشمای مهدی ما رو به همه نشون دادی. من توی بیرجند دیدم، خواهرش توی قوچان و فلانی توی مشهد...»
این دفعه باز داخل بانک، چشمش به چشم های پسرش افتاده بود. باز هم با همان لحن مهربان می گفت:« ممنون که چشم های مهدی ما رو...»
این بار من گریه نکردم و فقط توی دلم می گفتم: «مادر جان! تو برای هر بار دیدن چشم های پسرت به من روسیاه زنگ می زنی و تشکر می کنی که همینقدر هم مدیون نمانی؟ من هر بار یاد دِینم به تو و بقیه مادرها می افتم چکار کنم آخر؟»
1391
پوستر چشمان هزاران شهید
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمد رضا میری در : 6/12/90 7:37 عصر
آن شب نشستم روی زانویت
مثل همیشه بهر جادویت
شد شانه ی تو بالش مویم
انگشت من شد شانه ی مویت
من دخترانه گریه کردم...، بعد
مردانه در هم رفت ابرویت
کردم گله از حال و روز خود
با غیرتت، با زور بازویت
جادوی من کم کم اثر بخشید
مثل همیشه، نرم شد خویت
راضی شدی، من را بغل کردی
با تلخ خندی باز شد رویت
من را شبانه با خودت بردی
مثل نسیمی لای گیسویت
...................................
فردا...، خرابه...، بعد دفن من
پر بود حسّ عمّه از بویت...
پینوشت: رقیة یعنی طلسم، جادو
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمد رضا میری در : 15/10/90 1:37 عصر
قالب (یکی بود، یکی نبود) را قبلا در یکی دو وبلاگ دیده بودم و ابداع آن از من نیست. من فقط از دنیای انسان ها به دنیای جمادات رفته ام. و از زاویه ی دید آن ها به کربلا نگاه کرده ام. جماداتی که همه خلقت خدایند، همه ذی شعورند و همه در حال تسبیح خالق خویشند...
ادامه مطلب... |
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمد رضا میری در : 6/10/90 4:53 عصر
تقدیم به عمه ی سه ساله:
نشنید کسی در آن بیابان گِله أش
آن شب که جدا شد از صف قافله أش
از تیزی خار غصه یکجا ترکید
هم قلبش و هم بغضش و هم آبله أش
عمّه جان!
تو به ما آموختی بر کسی که قصد صدور انقلاب دارد، نان و خرمای دشمن حرام است.
تو به ما آموختی اگر تیغ ظلم را می درد، جیغ هم ظلمت را...
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمد رضا میری در : 30/7/90 1:9 عصر
با کلی تاخیر، مطروحه ای ناقص. اون هم به ضرب یا علی مدد دوستان. چه کنم؟ این کاره نیستم دیگه!
وقتی بنا شد بسوزیم در عشق جانانه ای دل
باید به دردش بسازیم ما مرد و مردانه، ای دل
تا ما سراپا نسوزیم، این شهر باور ندارد
نسبت ندارند با هم، (پروا) و (پروانه)، ای دل
کپسول وقتی حریف حجم نفس های من نیست
پیداست تکلیف او با آه غریبانه، ای دل
یا زود یا دیر... شاید! در وعده تأخیر... شاید!
از طور می آید آخر فرمان ده گانه، ای دل
فرمان اول سکوت است در پاسخ درد، بگذار
دنیا بماند به کام یک عده پرچانه، ای دل
این شعر در مطروحه
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمد رضا میری در : 17/6/90 3:26 عصر
سی سال پیش برای آخرین بار که جواد آقا را دیدم، گریه می کردم که چرا مرا با خودت به جبهه نمی بری؟!
و او می خندید. بعد قول داد که باشد برای دفعه بعد. البته بد قولی هم نکرد. چون دفعه بعدی در کار نبود.چون بی سر برگشت.
بیست سال پیش در نوجوانی این را یرایش گفتم:
بر بال ملائک خدا می رفتی
مانند حسین سر جدا می رفتی
بی صبر تر از تو کس ندیدم آنروز
با این عجله بگو کجا می رفتی؟!
پانزده سال پیش آخرین بار از ده ها باری بود که چهره مردانه و معصومش را نقاشی کردم (+)
.
.
.
و امسال فقط قیمه ی سالگردش را خوردم!!!
واقعا که چشم امام روشن با این.....
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمد رضا میری در : 27/5/90 1:35 عصر
....وأذکُروا بِجُوعِکُم وَ عَطَشِکُم فِیه جوعَ یومِ القِیامَةِ وَ عَطَشَهُ،وَ تَصَدّقوا عَلی فُقَرائِکم وَ مَساکِینِکُم،....
پیامبر این را درباره ی ماه رمضان فرمود:
با گرسنگی و تشنگی اش به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت بیافتید. و به ناداران و خانه نشینان خود کمک کنید...
این چند روزه در باب روزه، چنین می اندیشم که:
1. من، از ساعت نه صبح تا قبل از افطار توی دفتر زیر کولر نشسته ام. روزه من سخت نیست.
2. او، اگر کولر اتوموبیلش هم یاری نکند، باد بدون مواجهه با چادر نداشته اش او را خنک می کند. روزه ی او هم سخت نیست.
3. تو، در حرارت خیابان و محل کار و هرجا که می روی، در کشاکش عطش و آفتاب، با چادری که داری، نه اجازه می دهی باد خنکت کند، نه نگاه های سرگردان از عیارت بکاهند.
حالا بگو کدام روزه بیشتر به فکر امّت گرسنه ی پیامبر در سومالی می اندازدمان؟
دیدی مصادف شدن صبر ریحانه ها و قحطی سومالی ها بی حکمت نبود؟!!
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمد رضا میری در : 18/4/90 8:6 صبح
نه جاز و نه رپ، نه با دُهل می خوانم
من بلبلم و به عشق گل می خوانم
آتش به سر و موج به دل، قلیان وار
بر هر نفس تو چارقل می خوانم
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمد رضا میری در : 9/4/90 1:32 عصر
من همانند طفلى که به دنبال مادرش مى رود دنبال او مى رفتم، هر روز براى من از اخلاق پاک خود نشانه اى برپا مى کرد، و مرا به پیروى از آن فرمان مى داد. هر سال در حراء مجاورت مى نمود، تنها من او را مى دیدم و غیر من کسى وى را مشاهده نمى کرد. آن زمان در خانه اى جز خانه اى که رسول حق ـ صلّى اللّه علیه وآله ـ و خدیجه در آن بودند اسلام وارد نشده بود و من سومى آنان بودم. نور وحى و رسالت را مى دیدم، و بوى نبوت را استشمام مى کردم. به هنگام نزول وحى بر ایشان ـ صلّى اللّه علیه وآله ـ صداى ناله شیطان را شنیدم،
نهج البلاغه / خطبه 234
وقتی تو پناه بر حرا می بردی
من نیز به تو پناه می آوردم
از سمت خدیجه ای که تنها بود
یک بقچه ی نان و آه می آوردم
تو غصه ی اهلِ جهل را می خوردی
من توی شب تو ماه می آوردم
همسفره ی وحی می شدم من، آنگاه
بر راستی ات گواه می آوردم
هر بار خدا که جلوه گر می گردید
من هم افقی نگاه می آوردم
گفتند به تو : ((بخوان))... نوشتن پس چه؟
باید قلمی سیاه می آوردم
* * * * * * * * *
وقتی که تو و فاطمه ات هم رفتید
بر خاطره ات پناه می آوردم
تو درد دلت به غار گفتی امّا
من رو سوی قعر چاه می آوردم
از چکش کاری دوستان برای تنظیم این چند خط ممنونم.
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمد رضا میری در : 7/4/90 7:49 عصر
به حساب سر انگشتی من وقتی آقا زندانی شد معصومه خانمش شش سال سن داشت و وقتی خبر شهادت بابا را در بغداد شنید ده ساله بود. نمی دانم زندانی زندان های بصره و بغداد ملاقاتی داشت یا نه، اما همان بهتر که دختری بابایش را در آن حال نبیند!
خانم تا برای خودش خانمی شد 21 سال زیر سایه برادر بود و نمی دانم یکی دو سال آخر بر او چه گذشت. بگذریم....
یک بار دگر ببینمش کاش.........رضا
تو همدم تنهایی من باش....رضا
با بودن تو جای پدر خالی نیست
قربان محبت تو داداش رضا
علیهم صلوات الله
روزی که وارد حرم کاظمین شدیم، نظرات مختلف بود! یکی می گفت: انگار توی حرم قمی. یکی می گفت: نه. انگار مشهدی. ولی من با خودم فکر می کردم: اصلا فرقی نمی کند. انگار هرسه جا هستی!!
کلمات کلیدی :